
سرگردان
زورقی کوچک بر روی دریا سوی کرانهها روانه بود پشتش ساحل خط لبی باریک به رنگ گل لاله بود رفتم و گفتم ای شیخ کجا، نگرانم که تو بیراهه روی ای دریا چنان بیکران است که تو براحتی طعمه شوی عمق این بحر نه آن است که در خیال خام توست قبل تو کسان بلیعده هنوز نتوان نشانی آنها جست در دل تاریکی بی فانوس شدن کو نشان قهرمانیست نه هر که قایقی ساخت، تاخت و او بحر را شکافت به یک زلف پریانی عمری مجاهدت زاهدان بر فنا شد هر که مدعی شد بدان او اولین کشته این میدان شد قیاس خوشه انگور با زن همزادی گوز و شقیقه دارد او که جز سرشاری ندید بدان این رشته سررشته دارد پشت دریا شهر کجا بود شیخ، به این گواه این آب هم نیست…
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.