
دیدار شمس و مولانا
در ایام قدیم زالی زیست که خسته دل و رنجور بود نه اینکه جسمش علیل و بیمار بود جانش تیمار بود از کارهای مردم آخر چگونه بگویم سرش سرسام بود از قالهایشان نه دماغ خنده و نه حال گریه و زار بود نظرش مردم مور بودند دو نقطه در سر اما کور بودند به قطار همه پی دانه بودند از غایت جنگل بیخبر بودند به علم ارسطویی آشنا با عشق افلاطونی غریبه بودند یکروز به مرز جنون رسید رفت بالای سنگی و فریاد کشید زخمهایش دوچندان شد چون دید قلب کسی تیر نکشید گفت مرا دگر اینجا باری نیست ماه که درآمد از شهر رفت تا صبح پیاده راه رفت طلیعه خورشید را که دید از هوش رفت بیدار که شد دید وسط بازار است هور سینه آسمان است ناگهان چشمش…
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.