
فرهاد سخن
رشتهکن تارهای سخن به قلم تا که کند زار سینه دردمند هر که شد یار غار از این روزگار پارهکن دام صیاد قلم به دشنه بانگ سحر تا شود آزاد پای آهوی تیزپای دشت غمخوار سجده کن وقت سحر ز دیدن شمس اظهر تا روشن شود آینه دل به نور نیرومند استوار بشوی غبار سرًّ سر به ناله ای اسیر مایده تا که شود فاش نقش برجسته خالق دوار بشنو سخن غیب نکن جهل با سرشت گرد چون بر محتسب نیست باری جز حمله کرار بزن ساز دل و بشنو نغمههای جانگداز نای تا برکشد صدای درون از نقش خال ماندگار گام نه بر طریقت و بفشان عطر گل یاسین تا که به سپید فرش شود جاده کارزار زوار ببند بند غلامی و برکش حجاب سر و روی تا که سیمت زر شود به لطف حق…
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.