
قهوه تلخ
همین بود، نبود؟ شب بود، نبود؟ ترسیده بود، نبود؟ تنها بود، تنها مثل یک مرداب بیحرکت، بیمعنی، بیجهت و تلخ! چه میشد کرد؟ چه میتوانست کرد؟ چه باید میکرد؟ باز شاید تشعشش آفتابی یا تابش نور مهتابی یا چند لکه ابری با چند قطره بارانی یا دست نوازشگر پدری یا محبتهای بیدریغ مادری باید امتحان میکرد یک کاری میکرد از یکجا نشستن آخر چه سود از زانوی غم به بغل گرفتن چه فایده اگر میشود رفت چرا باید ایستاد؟ چرا باید گذاشت تا هدر شد؟ و چه کاری هم کرد! کارستان! و خوب هم تمامش کرد! زندگی را مثل زمین قصهها کرد هم تلخ، هم شیرین هم رنج، هم گنج هم بالا، هم پایین این زندگی، هر لحظهاش را باید ستود…
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.