
تو خفه، خاموش
تو خفه، خاموش در کنج اتاق یک صندلی خالی، روبرویش یک تابلو با مضمون آبی نور اتاق میآید از گوشه این تابلو به پهنای صورتی غرق در شادمانی کنارش یک چای دمنوش و کتابی برای قلقک هوش صدای درون چه؟ میتوان گفت تو خفه، خاموش آسمان امروز آبیترست از دیروز حتی آسمان هم میفهمد معنی سکوت را بعد چند روز چموش این همسایه باز در کوچه مشغول شستن چیزیست! به سلامتی هرچه آدم وسواسی، نوش. چاییام هم که سرد شده! اینهم از کارمای به سخره گرفتن یک همسایه ناخوش گفتم تو خفه، خاموش کتاب از رد پای آدمیان بر روی زمین شکایت میکند از مصرف بیرویه آب و برق گله دارد یک نویسنده امروزی دیگر. این شعارها که جز نان برای خود برای…
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.