
گل سرخ
جمعه عصر بود، خسته، کلافه و دلتنگ بودم. مثل همیشه کولم رو انداختم رو دوشم و زدم به کوه. چند ساعتی راه رفتم تا رسیدم به یه گردنه بسیار زیبا تا اومدم بشینم یهو یکی به من گفت سلام! برگشتم و دیدم یه گل سرخ بینهایت زیباست که هنوز کامل باز نشده بود و غنچه بود گفتم: سلام، تو حرف میزنی؟! پرسید: من کجام؟ گفتم: کجا میخواستی باشی، وسط یه دشت پای یه کوه گفت: من چرا تنهام! گفتم: تنها نیستی، دوروبرت رو نگاه کن پر گلان گفت: اما اونا که حرف نمیزنن اینو راست میگفت، گلها که حرف نمیزنند گفتم: خب تو چرا حرف میزنی؟ در جوابم پرسید: من تا کی اینجام؟ گفتم: اگر منظورت رو درست متوجه شده باشم، نه خیلی زیاد و چشاش…
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.